دخترکفرش می بافت!وبرتار ویود سفید!زیباترین رنگهارانقاشی میکردوبه همراه آنهمه دردهایش را.رنج هایش را وآرزوهایش را!رج در رجو گره در گره بهقامت فرش می دوخت!آرزوهای لطیف او با یایان یافتن فرش!قرار بود لگد مال دیگرانشود!!